من غمگین بودم که چرا کفش ندارممن غمگین بودم که چرا کفش ندارم،

اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.

******************************************

پیرمرد همسایه آلزایمر دارد …

دیروز زیادی شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بیدار شود …!

زنده یاد حسین پناهی

 

 

 ***************************************************************

دلتنگم،

مثل مادر بی سوادی

که دلش هوای بچه اش را کرده

ولی  بلد نیست شماره اش را بگیره.

   

 ****************************************************************

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم…

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد…

  

*********************************************************

 *************************************************************

همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند

************************************

دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا… آقا ” دعا ” می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا ” دعا ” می کند….

کودکی با پای برهنه بر روی برفها

******************************************************

بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از
 
شوهرت کتک میخوری؟
 
گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع می کنه
 
خودش رو می زنه،
اونقدر می زنه تا داغون شه،آخه موجیه
 
دست خودش نیست … !
 ***************************

انسان های بزرگ دو دل دارند :
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که
می خندد و   آشکار است …
< پروفسور محمود حسابی >

************************************

 

فرزند عزیزم :
آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباس… هایم را

کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را

بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
 
است صبور باش و درکم کن
 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
 
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
 
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
 
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 
تعریف کنم…
 
 
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده…همانگونه که تو اولین
 
قدمهایت را کنار من برمیداشتی….
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
 
روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
 
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
 
فرزند دلبندم، دوستت دارم

 ***********************************************

قند خون مادر بالاست

دلش اما همیشه  شور  می زند برای ما

 
اشک های مادر , …مروارید شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید!

حرف ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد

دستانش را نوازش می کنم

داستانی دارد دستانش

 ***********************************************

 پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم …بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

… کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، ” چقدر تشنه بودم “

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است

 


امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : | بازدید : <-PostHit->
برچسب ها : عکس تکان دهنده,

تاريخ : پنجشنبه 6 فروردين 1394 | 23:19 | نویسنده : $....R ...!)@ |