سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پسبزن
باران بزن شاید تو خاموشم کنی

گاهی باید بغضت را بخوری و اشکت را توف کنی
که مبادا دل کسی بلرزد
حتی در تنهایی خودت هم حق اشک ریختن نداری
چرا که قرمزی چشماهیت ، دل می شکند
...
... آری
کوه بودن به سنگ بودن نیست

بی خبر از حال هم بودن چه سود؟
بر مزارم با سوز نالیدن چه سود؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارم آب پاشیدن چه سود؟
گر نرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب عزا را خوابیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
گریه و زاری و نالیدن چه سود؟
زنده را در زندگی قدرش بدان
ورنه مشکی را برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبرم وا نهادن را چه سود؟

در عصرهای انتظار,به حوالی بی کسی قدم بگذار,خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس
کوچه های تنهایی شو,کلبه ی غریبی ام را پیدا کن,کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب
آرزوهای رنگی ام!در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!حریر غمش را کنار
بزن,مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار پشت دیوار وروهایم نشسته!

امتیاز بدهید :
موضوع : | بازدید : <-PostHit->
برچسب ها : جمله های غمگین,
.: Weblog Themes By Pichak :.



