پدرم مرد دانایی بود
گه گداری پندم میداد
همیشه میگفت : 
پسر جان مبادا با آبروی کسی بازی کنی
مبادا دختر مردم بشه چک نویس احساساتت
مبادا دختری رو دلبسته خودت کنی و فرداها نتونی جوابگو باشی

یک روز در جواب همه ی نصیحت هاش ، نیشخندی زدم و گفتم :
ای بابا ؛ دوره ی این حرفا گذشته
دخترای این دوره زمونه خودشون چراغ سبز میدن
خودشون دلشونه... 
خودشون از خداشونه...

پدرم تو چشمام نگاه کرد و گفت : 
پسر جان زلـیـخـا زیاده ، تو " یـوسـف " باش...!!!

همین که این جمله رو شنیدم
مو به تنم سیخ شد
زبونم بند اومد
دیگه هیچ جوابی نداشتم که بدم
واقعا هم حق میگفت 
همیشه زلـیـخـا زیاد بوده و هست ؛
اون منم که باید " یـوسـف " باشم.....♥•٠

 

شب تولدم همه گفتن آرزو بکن شمعتو فوت کن .....

چشمامو بستمو آرزو کردمو شمع فوت کردم ......

مامانم گفت من میدونم چی آرزو کردی پول .....

ابجیم گفت ماشین ....

دوستام گفتن ی عشق پولدار و خوب.....

من به همشون فقط خندیدمو نگاه کردمو تو دلم گفتم.....

❤ آرزو کردم شمع تولدسال دیگه ام رو سنگ قبرم روشن کنید و جای من باد شمعو خاموش کنه .......

❤ هیسسسسسسسس فقط بگو آمین ❤

❤ به سلامتی اون شب... ❤نويسنده : علیــرضــا

پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :
خانم !تو رو خدا یه شاخه گل بخرید

زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد ,
چه کفش های قشنگی دارید!

زن لبخندی زد و گفت: برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟

پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :
نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !تا من هم برای خواهرم کفش میخرید

کلافه ام شبیه کرمی که ;

نمیداند

ماهی را از زندگی رها کند یا ...

گنجشک را از مرگ ...

دخترک طبق معمول هر روز جلوی در ویترین کفش فروشی ایستاد

و کفش های قرمز رنگ را با حسرت نگاه کرد... بعد به بسته های

چسب زخمی که در دستش داشت خیره شد و یاد حرف پدرش

افتاد:اگه تا پایان ماه،هر روز تمام این چسب زخم ها رو که داری

بفروشی،آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم...

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت:یعنی من باید دعا کنم

که هرروز دست،پا یا صورت یه نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش

را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت:نه، خدا نکنه اصلا کفش نمی خوام نويسنده : علیــرضــا

خیانت کرده است و میگوید کو نشانم بده.....

اخه لعنتی مگر جای بوسه میماند.....نويسنده : علیــرضــا

خیـــــــــــلی سختــــــــــــــــــــه!؟!

زیر اوار کسی بمونی،

که قرار بود........

تکیه گاهت باشه!؟!

صدای گریه می آید
صدای ناله ی دلی آشفته می آید
صدای تپشهای یک قلب عاشق می آید
صدای درد دل های دلی می آید که بدجور گرفتار است
در قلبم دارم عشق تو را ، باور نمیکنم شکسته ام قلب مهربان تو را
ببخش این قلب ساده ی مرا ، خیلی دوستت دارم این را باور کن ای عشق بی همتا
صدای گریه می آید ، یا چشمانم بهانه میگیرد ، یا دلم در این لحظه تو را میخواهد
کاش اینک در کنارم بودی ، اشکهایم را میدیدی ، و صدای درد دلم را میشنیدی
که میخواهد همیشه با تو باشد ، به عشق تو به خوشبختی امیدوارم باشد
اعتراف میکنم تا به حال عشقی پاک مانند تو را ندیده ام
من لیاقت قلب پاک و مهربان تو را ندارم ، تا به حال قلبم را اینگونه پشیمان ندیده ام
پشیمانم از اینکه قلبت را شکسته ام ، تو نمیدانی احساساتم را جز تو به کسی ابراز نکرده ام ، تو نمیدانی شبی نیامده که با چشمهای خیس نخوابیده ام ، یا نیامده شبی که برای رسیدن به تو با خدا راز و نیاز نکرده ام
صدای گریه می آید ، وقتی فکر میکنم به فردای بی تو بودن ،
آرزو می کنم کاش هیچگاه در این دنیا نبودم
وقتی فکر میکنم تو را ندارم ، میدانم باور نمیکنی ، اما حس میکنم قلبی در سینه ندارم
صدای ناله می آید ، صدای ناله ی یک دل عاشق می آید
کسی که باور نمیکند عشق مرا ، تو باور کن این دل عاشق مرا
باور کن که بی تو ، با تابوت میبرند قلب مرا…

از اعماق وجود فریاد می کشم نه برای شنیدن
تنها برای مبارزه، مبارزه با سکوت
فریاد میکشم از اعماق قلبم بر ساحل دریای نیلگون چشمانت
در ساحل بارانی چشمانت تنها رنگ غم را میبینم
آرام شکست می خورم
و سکوت دنیایم را در بر میگیرد
فریاد، سکوت، غم و چشمانت به کناره میروند و تنها من میمانم
چگونه فریاد کشم وقتی در بند سکوت اسیرم ؟
کاش در زندان قلبت زندانی بودم و اسارت در بند سکوت را نمیدیدم
اسارتم در بندیست که قطورتر و محکم تر از تمامی بندهای دنیاست
سلولم  کوچکتر از دلتنگترین قلبهای عاشق دنیاست
دیوارهایش به بلندای امواج ترانه عشاق و میله هایش به قطوری پیوند دو عاشق
خسته ام، خسته تر از همه مسافران دره دلتنگی
به کناری میروم، آرام و تنها مینشینم و فقط به امید  فریاد یک نفر هستم، که مرا از بند این اسارت برهاند
فریاد از آن من نیست اما برای من و فقط من طنین انداز میشود
میدانم فاصله سکوت من تا فریاد تو خیلی زیاد شده است
اما منتظر می مانم، چون می دانم عاقبت فریاد تو در سکوت من طنین انداز خواهد شد
به امید رهایی یک اسیر از بند اسارت سکوت …

به سلامتی "تو"

تویی که دلت واسه یه بی معرفت پست تنگه....

تویی که جلوی بغضت رو جلوی همه قورت میدی که یه وقت گریه نکنی....

تویی که هر آهنگی گوش میدی فقط به یاد یه نفر میفتی....

تویی که تا میای حرف بزنی و کاری کنی سریع میگی:

"بیخیال"

تویی که شبا از فرط تنهایی و بی رویا بودن،هدفون تو گوش میخوابی....

تویی که حتی نمیدونی چه مرگته....!!!؟

تویی که حتی نمیدونی چه ریختی باید خودتو خالی کنی....

تویی که "خیانت" از "عشق" و "رفیقت" دیدی و فقط "سکوت" کردی و بغض و نگاهت....

ویی که نامردی رو در حقت تموم کردن و هنوزم دلت بلد نیست نبخشتشون....

تویی که میخوای بهش زنگ بزنی ولی "غرورت" نمیزاره....!

آره عشقم !

به سلامتی "تو" که حال و روزت مثل "من"....

"طوفاااااااانیه"..........

پسر ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.....
ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺣﯿﺎﻁ...
ﭘﺴﺮﮎ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩ....
ﻭ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻧﺮﻓﺖ....
ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﻫﻢ ﮐﺘﮑﺶ ﺯﺩ ..
ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ....
ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺷﮑﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ :
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻓﺮﺍﺭﮐﻨﻤﺎ ...
ﺗﻮﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮﺕ ﻧﺒﻮﺩ....

دیدی که رفتم ، دیدی که با کوله باری از غم ، با دلی شکسته رفتم…
دیدی که برایم فرقی نداشت ، هر چه بود قلبم بیشتر از تو ارزش داشت
تویی که ارزشت بالاتر از قلب من بود ، تویی که حتی نفسهایم به عشق تو بود حالا برایم هیچکس نیستی!
دیدی که رفتم ، گفته بودم اگر مرا بشکنی پشیمان میشوی ، گفته بودم اگر مرا جا بگذاری گم میشوی….
حالا من میروم و تو تا هر جا که دوست داری به دنبالم بگرد ، من میروم تا آخر دنیا با کوله باری از درد
دیدی که رفتم ، حالا بماند که با قلبم چه عهدی بستم !
دیدی که دلم گرفته بودم و رفتم ، من که قلبت را نشکستم ، گناهی نکرده بودم که دیدم در دام تو اسیر هستم !

به خاطر تو بود ترک آن اتاق سوت و کور
به خاطر تو بود که رفتند غم و غصه هایی که در دلم بود
زندگی من ، سرد و بی روح بود ، دستانم مثل یخ ،مثل یخ شده بود، به خاطر تو بود که شب نشین شدم ، هر شب خیره به آسمان پر ستاره شدم!
عادت کرده ام به شنیدن صدایت ، خاطره ی روز اول دیدار هنوز نرفته از یادم ، با یاد تو ، با لحظه ای اندیشیدن به چشمان ناز تو ، حال من در هوای آمدنت درگیر شد
به خاطر تو بود از یاد بردن آن گذشته های دلگیر ، به خاطر تو قدم گذاشتم در یک راه نفسگیر ، دل به دریا زدم و بی خیال زندگی ، آمدم و رسیدم به تو ، با تو یکی شدم ، با تو ،با این دنیای عاشقی همنشین شدم .
همنشینی با تو آرزوهای مرا رویایی کرد ،
شبهای مرا مهتابی کرد ،
به خاطر تو بود که شبهایم نیز با خورشید آشتی کرد…
به یاد تو ، همیشه و همه جا
هنوز جز تو چیزی را نخواسته ام از خدا
به خاطر تو بود که بی خبر شدم از دنیا
چون تو دنیای من شدی ، از لحظه ای که آمدی تو فکر و ذکر من شدی
من که جز تو به هیچ چیز فکر نمیکنم ،
به خاطر تو بود که با مجنونی مثل من روبرو شدی
به خاطر تو بود که خاطر تو را در قلبم حک کردم ،
وقتی که آمدی همه کس را به خاطر تو ترک کردم!

سکوت شب را دوست دارم،

چون همهمه ی دروغ را در دامنش ندارد......

سیاه است!

سیاه،سیاه...♥...

حقیقت محض!؟!



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : | بازدید : <-PostHit->
برچسب ها :

تاريخ : دوشنبه 10 فروردين 1394 | 11:39 | نویسنده : $....R ...!)@ |