|
تصاویر شهدا ، دستی بیرون مانده از تابوت

شهید سیدعبدالظریف تقوی سوق، در وصیت نامه اش نوشته بود:
دستهایم را از تابوت بیرون بیاورید تا همه بدانند که آدمی با دست خالی از دنیا می رود….!!!
|
|
| |
|
به نقل از فارس ، قصه از دیدار با یک مادر شهید شروع شد؛ مادر شهیدی که می گفت: «۳۰ سال است از پسرم بی خبرم»؛ مادر شهیدی که هر زنگ تلفن یا در قلبش را به تپش می انداخت، اسم احمد که می آمد، یاد آخرین حرف هایشان در آخرین اعزام می افتاد.
ـ مامان، من می روم و دیگر برنمی گردم.
ـ تو که همیشه همینو می گی اما برمی گردی!
ـ نه این دفعه مطمئنم برنمی گردم.
این مادر ۳۰ سال انتظار کشید، نمی دانم چه حرف هایی را شبانه در گوش قاب عکس احمد زمزمه کرد که بالاخره احمد در ایام شهادت حضرت زهرا(س) به آغوش مادر بازگشت.
ب
|
| |
|
تصویری که مشاهده می کنید، نمایی است تاریخی از یک مدرسه ی دخترانه .
تعدادی از دانش آموزان این مدرسه نیز با پوششی سفید رنگ در حیاط دیده می شوند. حیاطی که از چادر های نیم سوخته سیاه شده است.
ساعت ده و سی دقیقه ی روز دوازدهم بهمن ماه سال 1365، در حالی که دانش آموزان مدرسه دخترانه زینبیه در شهر میانه، برای جشن های هشتمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی مهیا می شدند، جنگنده بمب افکن های رژیم بعثی عراق، چندین بمب را در این مدرسه فرو ریخته و ساختمان آن را به آتش و خون کشیدند.
در جریان این بمباران وحشیانه، که به تلافی پیروزی های رزمندگان اسلام در عملیات کربلای 5 صورت گرفت،
37 تن از دختران دانش آموزِ این مدرسه به شهادت رسیدند.
این عکس، ساعاتی پس از بمباران مدرسه ثبت رسیده است:

|
| |
|
در سال های دفاع مقدس، آیین های اعزام داوطلبان بسیجی به جبهه های جنگ، از با شکوه ترین جلوه های عشق مردم به انقلاب اسلامی و باورهای مذهبی شان بود اما در این آیین ها، به گروهی بسیار سخت می گذشت و آن مادرانی بودند که جوانانِ رشیدشان، راهی میادین نبرد بودند. این بانوان، از سویی در التهاب و اضطراب رفتنِ فرزند به استقبال خطر و مرگ می سوختند و از سویی شرف و اصالت مذهبی شان اجازه نمی داد انقلاب روحی خود را آشکار کرده و مانع از سفر پسران خود شوند. وداع شور انگیز و تاثیرگذار آنان با فرزندان خود که گاه گداری در کمین عکاس یا فیلمبرداری گرفتار می شد، آیینه ای تمام نما بود از آتشی که این مادران را در خود می سوزاند اما عشقی بزرگ تر و والاتر، آنان را وا می دارد که سوختن را تاب بیاورند و دم نزنند.
به فدای جانِ سوخته زینب کبری(س)

|
| |
|
عکسی که می بینید، در شهریور سال 1363 و در اردوگاه شهید محمود شهبازی، واقع در اسلام آباد غرب گرفته شده است. رزمنده بسیجی که چشمانش به اشک نشسته، مهدی تیموری نام دارد و عضو گردان 155 حضرت علی اصغر(علیه السلام) از "لشکر 32 انصارالحسین" است. رزمندگان این لشکر، برای اجرای عملیات"عاشورا" عازم به منطقه "میمک" هستند و با یکدیگر وداع می کنند. شاید این آخرین دیدارِ رفقا باشد.
در چشمان این بسیجی خوب بنگر. زلال ترین دریای وجود را خواهی دید. دنیایی را می توان در این اقیانوسِ خلوص غرقه کرد. فیالیتنی کنت معکم یا انصار سیدالشهدا(ع)
|
| |
|
رفاقت ها در سال های جنگ، از ماندگارترین رفاقت ها است. خصوصا اگر رفیقت شهید هم شده باشد. خوشا به حال رفیقانی که رسم رفاقت را یه جا آوردند.
از راست، شهید مهدی باقریان ، جانباز احمد کریمی(نفر وسط) و شهید علی رضا شامانی در آخرین وداع با رفیقشان سید تقی شاه نظر

-
- shohada
|
| |
|
این عکس تاثیرگذار ، در حوالی سال 63 یا 64، در جریان اعزام نیروهای داوطلب بسیج به جبهه های نبرد گرفته شده است. مادری در آخرین لحظاتی که دست داده، پیش از حرکت نوجوانش به سوی میدان نبرد، برای آخرین بار، سر او را می بوید و می بوسد.

|
| |
|
روزهای ابتدایی جنگ، کمبودها و کاستی های فراوان، در پیوند با انگیزه های جوشان انقلابی، عامل ظهور خلاقیت هایی کارگشا و پر ارزش بود. عکس زیر، یکی از آن نمونه های دلچسب است که در نبود آمبولانس و واحدهای امدادی، به ابتکار رزمنده ای گمنام و بی ادعا خلق شده است. شاید بشود اسم این وسیله را گذاشت «موتورلانس»:

|
| |
|
در سال های جنگ، هزران نفر از نو جوانان دبیرستانی، تمام روزهای زندگی خود را در جبهه ها می گذراندند. این دلاوران برای ادامه تحصیل با مشکلات جدی مواجه بودند اما امکانات محدودی برای آنان ایجاد شده بود و می بوانستند در مناطق جنگی امتحانات ثلث خود را بدهند. عکس زیر ، یکی از همین امتحانات ثلث را به نمایش می گذارد:

|
|
|
امتیاز بدهید :
| امتیاز : 0
موضوع : | بازدید : <-PostHit->
برچسب ها :